تبليغاتX
عشاق نامه...

عشاق نامه...

برگ سبزی تحفه درویش...

آه خدا...

من محمدرضا...!!!
همیشه به همه میگفتم:
فرقی ندارد گودال آبی کوچک باشی یا دریایی بیکران.زلال که باشی آسمان در توست...
اما الان میخوام اعتراف کنم که اشتباه میکردم!
الان دیگه میگم:
زلال که باشی سنگهای کف رودخانه ات را میبینند...
بر میدارند...
و نشانه میروند درست به سوی خودت...

معذرت.همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:15  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی...


باقلم نقش حبابی بر لب دریا کشید...


گفتمش تصویری از لیلا و مجنون را بکش...


عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید...


گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن...


در بیابان بلا تصویری از سقا کشید...


گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم...


گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 17:14  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

 

درد من تنهايي نيست ...

 

بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت... بي عرضگي را صبر و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند ...

 

گاندی اينجا ايران است....

 

 حکومتش، حکومت امام زمان است...

 

 بر مبناي قرآن است...

 

 رهبرش، رهبر مستضعفين جهان است...

 

 قوت غالب مردم نان است...

 

 بهاي نان، به قيمت جان است...

 

 ثروتش براي فلسطينيان است...

 

 دانشگاهش، ستاره باران است...

 

 جاي روشنفکرانش، زندان است...

 

 هر که فرياد بزند، از کافران است...

 

 سکوت نشانه مسلمان است...

 

 آنچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 14:20  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

تا سحر اي شمع بر بالين من ، امشب از بهر خدا بيدار باش

سايه غم ناگهان بر دل نشست ، رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

کام اميدم بخون آغشته شد ، تيرهاي غم چنان بر دل نشست

کاندرين درياي مست زندگي ، کشتي اميد من بر گل نشست

 

آه ، اي ياران به فريادم رسيد ، ورنه مرگ امشب به فريادم رسد

ترسم آن شيرين تر از جانم ز راه ، چون به دام مرگ افتادم ، رسد

 

گريه و فرياد بس کن شمع من ، بر دل ريشم نمک، ديگر مپاش

قصه بيتابي دل پيش من ، بيش از اين ديگر مگو خاموش باش

 

جز تو ام اي مونس شب هاي تار ، در جهان ، ديگر مرا ياري نماند

زآن همه ياران بجز ديدار مرگ ، با کسي اميد ديداري نماند

 

همدم من، مونس من، شمع من ، جز توام در اين جهان غمخوار کو؟

وندرين صحراي وحشت زاي مرگ ، واي بر من ، واي بر من،يار کو؟

 

اندرين زندان ، من امشب شمع من ، دست خواهم شستن ازاين زندگي

تا که فردا همچو شيران بشکنند ، ملتم زنجير هاي بندگي !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 16:50  توسط محمدرضا و سمیه  | 

خداحافظ عمو خسرو...هواي حوصله ابري ست...

 

 

28/تير/87

امروز از اول صبح ، خيابان هاي منتهي به تالار وحدت تهران به خاطر ازدحام جمعيت بسته شده بود. راه بسته بود و با ماشين عبور كردن ممكن نبود...در راه كه مي رفتم چهره هاي آشناي زيادي را مي توانستم ببينم ؛

عزت الله انتظامي، سعيد راد، رضا كيانيان، قطب الدين صادقي، جلال الدين معيريان، هادي مرزبان، منوچهر آذري، ژاله علو، احمدرضا درويش، بهمن فرمان آرا، پروين سليماني، علي مصفا، حبيب رضايي، ايرج قادري، سيروس ابراهيم زاده، مسعود كيميايي، همايون اسعديان، رويا تيموريان، مسعود رايگان، جهانگير الماسي، محمدرضا فروتن ، مهتاب كرامتي و....
هر چه به تالار وحدت نزديك تر مي شدم، جمعيت زيادتر ميشد و خيابان شلوغ تر.
ديروز تقريبا صفحه اول تمام روزنامه هاي ايران به فرد خاصي اختصاص داشت ، به جز يكي دو روزنامه وابسته به اصولگرايان كه معمولا اخبار هنري را پوشش خوبي نمي دهند. عكس هاي بزرگ درصفحه اول روزنامه هاي مهم ايران به چشم مي خورد و در صفحات داخلي هنرمندان بسياري از طيف هاي مختلف درباره اين شخص سخن گفته بودند. اين همه پوشش خبري و واكنش به مرگ يك فرشته در سال هاي اخير بي سابقه است و فقط كسي مثل او در ايران مي توانست چنين واكنشي را برانگيزد، كسي كه روشنفكران و قشرهاي تحصيل كرده مخصوصا جوونا او را هميشه به ياد دارند.
جمعيت آن قدر زياد بود كه من تا بحال نديده بودم...

پرويز پرستويي اجراي مراسم را بر عهده  داشت، چند بار كوشش ميكرد با خواهش و تمنا مردم را پراكنده كنه ...

او مي گفت: "اگر اورا  دوست داريد ساكت باشيد و مهرباني خود را نشان دهيد"
مسعود كيميايي، سيروس الوند و ژاله علو به خاطر شلوغي و ازدحام نتونستند خود را به جايگاه سخنراني و اجراي برنامه برسانند. اين را پرستويي گفت .
آري...

تمام اين صحنه ها امروز برايم زنده شد...

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي ؛ فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم ، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟

هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي!

شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

 

 

درست 1سال پيش بود...28/تير/87

عمو خسرو از پيشمون رفت ...

رفت و رفت و رفت...

دلم براش تنگ شده...

دلم براي صداي آرام بخشش تنگ شده ...اينقدر تنگ كه دارم دق ميكنم...

دلم براي مراد بيك تنگ شده...

دلم واسه اون خونه ی دل همیشه سبزت لک زده عمو...

هامون من،زود رفتي...

نميدونم كي ميبينمت...

روحت شاد...

يادت سبز سبز...

 

به اميد ديدار ، عمو خسرو...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 22:51  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ

همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوي ادکلني گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني

گفتم اي مايه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين

سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد

"لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او

"ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟

من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد

فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون

پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو 

تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 14:11  توسط محمدرضا و سمیه  | 

شبی در حضور خدا...

گفتم: خسته‌ام   
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
 .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

 

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
 .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
 .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
 .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
 .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

 

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ 
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

 

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
 .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

 

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟  
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
 .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

 

گفتم: دلم گرفته  
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
 .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/58) ::.

 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله  
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
 .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

 

گفتم: خیلی چاکریم!  
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

 

گفتم: ...
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب
 .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)::.

 

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
 .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰)::.

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
 .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴)::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
 .:: (ولی)خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه(غافر/۲-۳) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
 .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
 .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
 .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     
گفتی: الیس الله بکاف عبده
 .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 0:22  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

امروز ظهر شیطان را دیدم.

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟

بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:به راه عدل وانصاف بازگشته ای

یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.

دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 0:12  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shut down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 19:53  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

گفتگویی با حضرت ادم...

 

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین و بس

حکمت؟ تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

زچه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

چه کس؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...

ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کسی؟ تنها خدا

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 3:58  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

خدایا ایستاده ام زیر آسمون تو..... که عکس سوسوی ستاره هاش تو دریای چشمام افتاده..

دو دل بودم که بیام یا نه... یه دلمو گذاشتم اون پایین ...  پایین پایین

اما اون یکی دلم را که مٌهرش کردند برای ورود به حریم کبریایی.. گرفتم لابلای انگشتانم...

می بینی تپش تند و   یکنواختشو......

ای عزیز من.... حالا ایستاده ام اینجا زیر آسمون تو و میدونم حتی اگر آهسته تر از صدای بال زدن سنجاقک ها  از ته دلم  بهت سلام کنم میدونم که میشنوی و جوابمو میدی و همین برای من کافیه...

حالا بذار اغاز کنم مثنوی گریستن را ....بذار بگم اون پایین وقتی یک قدم از توفاصله میگیریم چقدر گلدون احساسم زرد و پژمرده میشه خشک میشه ... برگهاش میریزه

بذار اعتراف کنم به درازی اون روزهایی که بین چشمهای من و نم نم بارون دلگیرت فاصله می افتاد... بذار اعتراف کنم به روزهایی که از سجاده سبز تو فاصله میگرفتم.... بذار اعتراف کنم به اون روزهایی که خواب غفلت نمی گذاشت با تو بگویم....

خدایا ... نجواهایم   را بشنو که به تو محتاجم

خدایا به درگاهت آمده ام و تنهایی و بینواییم را نزد تو آوردم

بیش از انچه به طاعت خود امیدوارم باشم به آمرزش تو امید بستم چرا که آمرزش و مهربانی تو از گناهان من بیشتر است

ای عزیز من.... ای مهربان من.... ای خدای خوب من

حالا نگاه کن به دست تمنایی که قلب شکسته اش را به تو پیش کش میکنه

من به تو محتاجم ...................

من به تو مجتاجم....................

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 6:25  توسط محمدرضا و سمیه  | 

خدایا به حرمت انسانهای پاکت ریششونو بکن...

 

سهراب اعرابی، همان وقت که مادرش، مثل مرغ سرکنده، پر از دلشوره و بیم، عکس اش را به این و آن نشان می داد و می گفت: سهراب مرا دیدی، کشته شده بود. مانند دیگر سهراب ها؛ همانند همه آنان که این روزها، در زیرزمین هاو زندان های کودتا، از دهان گشاد محمود احمدی نژاد، “مهرورزی” را برایشان نشخوار می کنند و با دستان خونین سعید مرتضوی، مرگ را برایشان هجی.

بله؛ سهراب مرده بود. پیش از دادن کنکور. کنکوری که با اطمینان می گفت: از پس آن بر می آیم.

سهراب را چه کسی کشت؟ تک تیرانداز مزدوری که پشت سنگر حکومت اسلامی، تک تازی می کند؟ “برادران بسیجی” که مردمان رامی نوازند با فریاد یا زهرا؟ مامور نیروی انتظامی که حکم “تیر” دارد؟ چه کسی؟

پاسخ روشن است:

قاتل سهراب اعرابی، سردار سرلشگر فیروز آبادیست. هم او که امروز رنج نامه می نویسد و می گوید: “این جبهه با هدایت استکبار، جنگ خود را در پوشش انتخابات دهم ریاست جمهوری آغاز کرد و چون با حضور جانانه چهل میلیونی مردم نتوانست طرفی ببرد، بیشتر عصبانی شد و در پی فتنه ای تلخ تر برآمد، فتنه ای با ظاهری مخملی و باطنی خشک و زبر و خشن که فرهنگ و مردم سرزمینم را هدف قرار داده بود. تصادفی نبود که در ۳۰ خرداد ۸۸، سی خرداد سال ۶۰ را بازسازی کردند. تخریب، کشتار و آشوب به پایگاه های بسیج و مسجد خدا یورش آوردند…”

هم او که به دروغ می نویسد: “زخم ترکش های جنگ تحمیلی و جای گلوله های منافقان و از خدا بی خبران دیروز را این بار در کوچه و بازار و تن بسیجیان و نیروهای نظامی ـ این حافظان امنیت مردم ـ با قمه و ضربات سنگ و شعله های آتش گشودند. به پای مصنوعی و سینه خسته جانبازان و حتی بانوان و کودکان رهگذر هم رحم نکردند و منافقانه سلاح اهدایی آمریکا و اسرائیل و انگلیس را به سوی مردم شلیک کردند تا به خیال خام خود با کمک رسانه هیا بیگانه، ناجا و بسیج را متهم کنند. غافل از اینکه مسئولان با حکمت و تدبیر به کاربردن سلاح را به خاطر پیشگیری از هرگونه آسیب به مردم منع کرده بودند و نیروهای حافظ امنیت هیچگاه سلاحی در دست نداشتند و به کار نبردند.”

هم او که مرگ فرزندان ما ـ سهراب ها و نداها و یعقوب ها و… ـ را “داستان” می خواند و در همان حال که مامورانش، حتی برگزاری مراسم عزارا بر داغدیدگان ممنوع می کنند، از “نمایشی” بودن این صحنه ها سخن می گوید.

قاتل سهراب، آیت الله ناصر مکارم شیرازی ست؛ همو که خواستار اعتراض به “سرکوب مسلمانان” در چین می شود، اما نمی بیند سهرابی را که پرپر زد؛ یعقوبی را که تنها توانست بگوید “برای آزادی شهید شدم” و ندایی را که تنها باز بودن چشمانش را برای خواب های آشفته مادربه جا گذاشت.

قاتل سهراب، حسین شریعتمداریست. همو که می نویسد: “یكی دو گزارش منتشر شده وجود دارد كه نشان می دهد سرویس های اطلاعاتی غربی، از قبل – والبته با خشم و ناامیدی- می دانستند كه احمدی نژاد انتخابات ریاست جمهوری در ایران را خواهد برد.”

و نتیجه می گیرد: “غائله آفرینی اراذل و اوباش در جریان تظاهرات غیرقانونی بعد از انتخابات كه به دعوت میرحسین موسوی و خاتمی صورت پذیرفته بود تقدیر چند باره مقامات رژیم صهیونیستی از میرحسین موسوی را در پی داشته است.”

قاتل سهراب، آقای حداد عادل، قوم و خویش “آقا”ست که به روی خود نمی آورد در خون غلطیدن فرزندان مرز و بوم مارا و در عوض از صدراعظم آلمان می پرسد “چرا در مورد شهادت بانوی مصری واكنش نشان نمی دهد؟”

قاتل سهراب، پرویز داوودی، معاون اول محمود احمدی نژادست که “مشاركت 85 درصدی ملت ایران” در انتخابات را به پای نظام مقدس اسلامی می گذارد و تهدید می کند که “ما اگر برویم، جهان را نیز باخود خواهیم برد.”

همو که “22 خرداد راپیام‌رسانی نورانی” می داندکه نوید “مردم سالاری همراه با معنویت و اخلاق” را داد. معنویت! اخلاق!

قاتل سهراب، عباس سلیمی نمین است. او که به صراحت می گوید: “كسانی كه اعتراضات غیر قانونی و خطاهای سیاسی مرتكب می‌شوند باید پاسخگوی خطاهای سیاسی خود باشند.”

قاتل سهراب، دبیر كل جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی، فدایی احمدی نژادست که “هر گونه مقاومت نسبت به اصل مشروعیت انتخابات و یا مشروعیت رئیس‌جمهور منتخب”! را “مقابله با قانون و اراده عمومی ملت” می داند.

قاتل سهراب، همان کسی است که مردم خطاب به اوفریاد زدند: “بمیری و رهبری رانبینی”.

آری؛ قاتل اینانند. اینان از دهان گشاده محمود احمدی نژاد، سخن می گویند و با دستان خونین سعید مرتضوی، می کشند. ما امروز “قاتلان” را می شناسیم و فردا ـ فردایی که دیر نیست ـ آنان را دردادگاه ها، به محاکمه خواهیم کشید.

پس؛ مادر دل به خون سهراب! مادر خونین جگر یعقوب! مرغ سرکنده، مادر ندا! همه مادران! نفرت تان، به توان بدل کنید. فرزندان ما زنده خواهند ماند و ما روزی به جای آنان از “آقا” خواهیم پرسید: چرا کشتی جوانان وطن را؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 5:47  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

گرگها خوب بدانند ، در این ایل غریب،

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز...

 

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند،

توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز...

 

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان،

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...

 

دکتر زهرا رهنورد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 5:37  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

دردهای  من  جامه نیستند ... تا ز تن در آورم .  

 چامه و چکامه نیستند ... تا به رشته سخن در آورم.

  نعره نیستند ... تا ز نای  جان  برآورم .

  دردهای من نگفتنی است ...

دردهای من نهفتنی است ...

 دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست ...

درد ،،، مردمِ زمانه  است ...

مردمی که  چین پوستینشان ...

 مردمی که روی آستینشان ...

 مردمی که نام هایشان ...

 جلد کهنه شناسنامه هایشان ... درد میکند ...

 من ولی تمام استخوان بودنم ... لحظه های ساده سرودنم ...  درد میکند ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 5:22  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

به تو عادت دارم ...

مثل پروانه به آتش ، مثل عابد به عبادت ...

و تو هر لحظه که از من دوری ، من به ویرانگری فاصله می اندیشم ...

در کتاب احساس ، واژه فاصله یک  فاجعه  معنا شده است ...

تو توانایی آنرا داری ، که به این فاجعه  پایان  بخشی ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 5:16  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

ساقه ي سبز مرا او چيد و رفت

عاشقي هاي مرا باور نكرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

اشك در چشمان گرمم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

چشم از من كند و از من دل بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

با غم هجرش مدارا ميكنم

گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 5:15  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

اي بازيگر گريه نکن ماهمه مون مثل هميم

صبح ها که از خواب پاميشيم نقاب به صورت مي زنيم

يکي معلم مي شه و يکي مي شه خونه بدوش

يکي ترانه ساز مي شه يکي مي شه غزل فروش

کهنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماست

گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداست

هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب

نقش يک دريچه رو ميله ي قفس بکش

براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش

کاش که مي شد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس

تنها براي يک نقاب حتي براي يک نفس

تا کي به جاي خود ما نقابمون حرف بزنه

تا کي سکوت رو رج زدن نقش نمايش منه

هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب

نقش يک دريچه رو ميله ي قفس بکش

براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش

مي خوام همين ترانه رو تو صحنه فرياد بزنم

نقابم و پاره کنم جاي خودم داد بزنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 5:12  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

چه کسي ميگويد، که گراني اينجاست؟...

 دوره ي ارزانيست...

 چه شرافت ارزان...

 تن عريان ارزان...

 و دروغ از همه چيز ارزانتر...

 آبرو قيمت يک تکه ي نان...

 و چه تخفيف بزرگي خوردست ، قيمت هر انسان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 5:10  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

خنديد به سادگيم آيينه و گفت

احساس پاک تو را زنجير کرده است

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي

گفت خوابي سال‌ها دير کرده است

در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه!

عشق تو عجيب مرا پير کرده است

راست گفت آيينه که منتظر نباش

او براي هميشه دير کرده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 5:7  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

 

زمان زمان مرگ است و من نمی دانم ... چگونه در دل این قرن زنده می مانم.

صدای قلب مرا حرف کفر می خوانند ... چه تهمتی به تپش  خورد سخت حیرانم
.

چقدر خسته ام  از دست عاقلان  بزرگ ... که فکر  فاسد  آنها گرفته  دامانم
.

برای آنکه  نبینند  حرف  فردا  را  … به  شعر دیشبم کرده اند  ویرانم .

هزار  مهر  به  لبهای دل  زدند ولی … منم که نغمه  خود را  هنوز می خوانم
.

منی که  این دل  شاعر نشان و  پاکم را … به جرم کافری از پیش خود نمی رانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 5:5  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

 

شبها كه خورشيد...

 

دلش آروم نداره...

 

به روي قبر مهتاب...

 

دو تا چشماش ميباره...

 

آري...علي اينگونه در فراغ فاطمه گريست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:51  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

دعای زیبای تحويل سال به زبان ایرانیان باستان:

خداوندا ...

در این سالی که در پیش است ؛ نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای, لیکن در آغاز طلوع روشن سالی که می آید کمک کن تا رها سازم ز خود , من یک هزار و سیصد و افسوس , یک هزار و سیصد و اندوه...

خداوندا تو راه سبز ایمان را نشانم ده , تو نیکی پیشه ام فرما که راه حق صبورانه بپیمایم و هرگز من نباشم از زیان کاران . رفیقا , مهربا نا , عاشقم فرما , مرا در شط پر مهر گذشتت , شست و شویم ده , تو پاکم کن , قرارم ده , تو ای نزدیکتر از من به من اینک مرا دریاب , پناهم ده , حبیبا...

قدر دان خوبی ام فرما , تو اي گرداننده دل ها وچشمانم , تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم , تو چرخاننده احوال این دنیا بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی , تو آرامش عطایم کن ...

تو را می خوانمت اینک , اجابت کن مرا , ای منتهای راه رهجویان , نمی دانم چه  تقدیری مرا فرموده ای ؟ اما برای مردمان خوب این وادی , کریمان را , عطا فرما: ...

هزار امید , هزاروسیصد آگاهی , هزارو سیصدو هشتاد بهورزی , هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 17:45  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

حضرت زرتشت ميفرمايد:

پروردگارا! آنگاه که تو مردم را به‌نیروی مینَویِ خویش آفریدی و قدرت درک و شعور به‌آنها دادی؛ آنگاه که تو جسم را با جان درآمیختی؛ آنگاه که تو کردار و آموزش را پدید آوردی، چنین مقرر کردی که هرکسی برطبق ارادۀ آزاد خودش تصمیم بگیرد و عمل کند. چنین است که دروغ‌آموز و راست‌آموز، یعنی هم آنکه نمی‌داند و هم آنکه می‌داند، هرکدام برطبق خواستِ درونی و ذهنیتِ خویش به‌بانگ بلند تعلیم می‌دهد و مردم را به‌سوی خویش فرامی‌خوانَد. انسان نیک‌اندیشی که در انتخاب راهش مُرَدَّد است آرمَئیتی معنویتِ راهگشای خویش را به‌او می‌بخشد تا راه درست را برگزیند
 انسانِ‌ باخردی که خردِ اندیشه‌ورِ خویش را به‌کار می‌گیرد با گفتار و کردارش عدالت‌خواهی و راست‌کرداری و نیک‌اندیشی را گسترشمی‌دهد، پروردگارا، چنین کسی بهترین یاورِ تو است. 
 کسی‌که با رهنمودگیری از خرد مینوی خویش بهترینها را از راه کلامِ آموزندۀ اندیشۀ نیک توسط زبانش و از راه کردارِ پارسایانه توسط دستهایش انجام دهد، اهورَمَزدا را که آفریدگارِ عدالت است به‌بهترین وجهی شناخته است. 
 هرکه به‌وسیلۀ اندیشه و گفتار و کردار نیک با بدی بستیزد تا بدی را از میان بردارد و بدکاران را راهنمائی کند تا از بدی دست بکشند و به‌نیکی بگرایند ارادۀ اهورَمَزدا را به‌نحو خوشنودگرانه‌ئی تحقق بخشیده است.
 کسی که راه راستی و خوشبختی ابدی یعنی راهی که به سوی جایگاه اهورَمَزدا رهنمون باشد را در زندگیش در این جهانِ مادی به‌ما نشان دهد به‌بهترین و برترین خوشی خواهد رسید. پرودگارا! چنین کسی همچون تو پاک و آگاه و دانا است

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:27  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...آه عباس...خسف القمر...

کی میدونه شاید امسال برا ارباب بمیرم...

 

کی میدونه شایدم تشنه و بی آب بمیرم...

 

کی میدونه شاید امشب،شب اول،توی روضه،میون سینه زندن...

 

کی میدونه،یا که فردا،شب دوم،پیش پاهای حسین...

 

کی میدونه،تو خرابه،شب سوم،تو عزای گل زیبای هرم،کنار تشت طلا..

.

شایدم بی پر و زخمی،زیر آفتاب بمیرم...

 

کی میدونه شب چهارم،شب اشک پسرای دختر شیر خدا...

 

کی میدونه شب بعدش،شب گریه برای یادگارای مجتبی...

 

کی میدونه شاید از شرم نگاه مادری،از صورت کبوتری،که مونده توی گهواره،مادری که شیر نداره...

 

کی میدونه شاید از داغ علی اکبر عشق،امیر خیمه عشق...

 

شاید از داغ و غم و اشک عمو...

 

شاید از غصه آبی که میریخت از سپر و مشک عمو...

 

کی میدونه شاید از غصه و سقا و علم...

 

شاید از داغ حرم...

 

شاید از داغ دو دستی،که گرفت بوسه از داغی لبهای حسین...

 

تو محرم خوبه مردن...اگرم خواب بمیرم...

 

کی میدونه......آره......خوبه امسال برا ارباب بمیرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 14:14  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...آه عباس...خسف القمر...

یا ابوالفضل...

خدا اراده کرده بود که عشقو نقاشی کنه...

میخواست به زخم عاشقا بازم نمک پاشی کنه...

 

برای بوم نقش خود،کرب و بلا رو آفرید...

با قلموی قدرتش یه نقش دلربا کشید...

 

اول نقاشی زدش،نقشی به رنگ شور و شین...

اول از همه رو نیزه ها سر حسینشو کشید...

 

برا نماد دلبری صورت اکبر و کشید...

نشون اوج بی کسی گلوی اصغر و کشید...

 

زد قلمو توی خون و یه گوش پاره رو کشید...

تو دست قاتل حسین یه گوشواره رو کشید...

 

نقشی زدش به بوم خود ز اوج غربت نبی...

به رنگ تیره غروب،رنگ کبود زینبی...

 

با چشمای ربابه گفت معنی اشک و گریه رو...

صفحه آخرم کشید قد خم رقیه رو...

 

خدا تو بوم نقاشی عطر گل یاس و کشید...

برای امضا زدنش صورت عباس و کشید...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:57  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...آه عباس...خسف القمر...

نینوا

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی...

 

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید...

 

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش...

 

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید...

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن...

 

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید...

 

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم...

 

گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید...

یا حسین

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:33  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

مهربانم , ای خوب ! یاد قلبت باشد ,یک نفر هست که این جا،بین آدم هایی , که همه سرد و غریبند با تو... تک و تنها , به تو می اندیشد...و کمی ,دلش از دوری تو دلگیر است .

مهربانم , ای خوب!یاد قلبت باشد ,یک نفر هست که چشمش ,به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است:زیر این سقف بلند , هر کجایی هستی , به سلامت باشی ، و دلت همواره , محو شادی و تبسم باشد.

مهربانم ,ای خوب!یاد قلبت باشد:یک نفر هست که دنیایش را , به شکوفایی احساس تو , پیوند زده و دلش می خواهد ,لحظه ها را با تو به خدا بسپارد.

مهربانم ,ای خوب!یک نفر هست که با تو ، تک و تنها با تو ، پر اندیشه است و شعر است و شعور!

مهربانم ,این بار , یاد قلبت باشد:یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است...و به یادت , هر صبح، گونه سبز اقاقی را از ته قلب و دلش می بوسد ، و دعا می کند که این بار تو با دلی سبز و پراز آرامش ,راهی خانه خورشید شوی...و پر از عاطفه و عشق وامید ، به شب معجزه وآبی فردا برسی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:42  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

I asked God to take away my pain. 


• God said, No. It is not for me to take away, but for you to give it up.

• I asked God to make my handicapped child whole.

• God said, No. Her spirit was whole, her body was only temporary.

• I asked God to grant me patience.

• God said, No.

• Patience is a by-product of tribulations; it isn't granted, it is earned.

• I asked God to give me happiness.

• God said, No. I give you blessings. Happiness is up to you.

• I asked God to spare me pain.

• God said, No. Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me.

• I asked God to make my spirit grow.

• God said, No.You must grow on your own, but I will prune you to make you fruitful.

• I asked for all things that I might enjoy life.

• God said, No. I will give you life so that you may enjoy all things.

• I ask God to help me LOVE others, as much as he loves me.

دعاي زيبا

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد...

خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی...

از او خواستم روحم را رشد دهد...

فرمود : نه تو خودت بايد رشد کنی...

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس مي کنم تا بارور شود...

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند...

فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است...

عطا کردنی نيست ، آموختنی است...

گفتم : مراخوشبخت کن...

فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن ازتو...

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ،

من هم ديگران را دوست بدارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:31  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

کجایی مجنون؟ منم لیلی...

هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست...

هنوز کسی نیومده که مثل من و تو جرات کنه به عشق نگاه کنه...

هنوز کسی نتونسته پرای خسته شو مثل تو در حیرونی باز کنه...

تا اوج پرواز کنه و نترسه از پریدن و باز پریدن...

هنوز کسی نیومده تا پاشو جا پای تو بذاره...

تو رسم عاشقی رو جاودانه کردی و معنی عشق رو زنده کردی ... با بالهای خودت پریدی شگفتی رو چشیدی،دل باختن و سر سپردن رو آموختی... هر روز بیشتر شدی عطر باورت رو با همه تقسیم کردی ... بزرگ و بزرگ تر شدی،تا جایی که برای دیدنت نگاه کم آوردیم.

دستامون برای گرفتن دستای تو کوتاه شدند و تو اون قدر دور شدی که دیگه باورت نکردیم.

ازت افسانه ساختیم تو قصه ها جستجو کردیم و تو شعرا یادت کردیم.

ازت غزل و دو بیتی و رباعی ساختیم . اسمت رو رو درختا گذاشتیم و مثل یه راز سر بسته تو گنج احساسمون پنهونت کردیم.

 اما من ... تا تو مجنونی، لیلی ام ...

باورم شدی، حسی تو رگام شدی، خونم شدی، نور چشمای دیر باورم شدی، روشنی دلم شدی.

هنوز برای شبای سر گشتگی تو بی تابم ... برای دقیقه های پنهون تو پیدایم ...

برای فصل های دل تنگی ات یارم ... هنوز عطش تو رو دارم ... تشنگی ام با شنیدن نام تو سیراب میشه...کسالتم با یادآوری عبور تو شادمان می شه ... اندوهم با شوق دیدار تو سبز می شه ... تو بی قراری منی ... من بی قرار توام و در وادی حیرت هر لحظه با تو وصلم و هر نفس با تو زنده ام....

 کجایی مجنون که امروز برای دیدن تو به چله نشسته ام و تا تو به قلب مشتاقم فرود نیایی از چله بر نمی خیزم. به جنونت اقتدا می کنم و باز برای تو می نویسم...

برای شب های آغشته به تو .

فقط برای تو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط محمدرضا و سمیه  | 

آه خدا...

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که تو بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادم
پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:17  توسط محمدرضا و سمیه  |